سیاستِ سکسی

یک ماه بعد از جدایی رفتم سفر، همان‌جا بود که اولین بار یگانه را دیدم. سه روزه رفته بودیم کرمان؛ سرد بود و من آدمِ منقبضی بودم. عصرِ روزِ دوم رفتیم ویرانه‌های بم را ببینیم، یگانه قبل از زلزله آن‌جا بود و من اولین بارم بود، تا هم‌سفرها دور شدند سیگاری خالی و پر کردیم. تاریکی به تاریکی افزوده می‌شد و ما به ‌هم نزدیک می‌شدیم.
تازه همان وقت‌ها بود که الکل را کشف کرده بودم، برای مدت کوتاهی الکلی شدم، آن‌زمان سکسِ مرتب و درست‌حسابی نداشتم؛ هر از چندی در مستی اتفاق‌هایی می‌افتاد، اول‌ها با کسایی که شوهرِ سابق باهاشان مشکل داشت و بعدش با هر کس که مست می‌کردم می‌توانست اتفاق بیوفتد؛ شاید هم درست‌ترش این است: با هر کس تنها بودم و مست می‌کردم اتفاق می‌افتاد. یکی دو روز بعدش هم سرخورده و گاهن غمگین می‌شدم؛ جایِ خالی، خالی‌تر می‌شد.
مشوقم یگانه بود: اصرار می‌کرد همان‌طور که طرف‌دارِ جداییِ دین از سیاست هستیم، باید بپذیریم که عشق هم از سکس جداست، استدلالش هم مبتنی بود بر کسبِ لذتِ حداکثری و حفظِ تسلط بر وضعیت، کلن ایده‌اش این بود که آدم نباید درگیریِ عاطفی پیدا کند. من نه مسلط بودم ونه درگیر، ایده‌ی خاصی هم نداشتم، روشش را بدیلی می‌دیدم برای زندگیِ به‌گا رفته‌ام.
خاطره‌ای از آن سکس‌ها ندارم، با هیچ کس بیش‌تر از سه بار نخوابیدم و یک‌باری هم که فهمیدم یکی از آن‌ها دوست‌دختر داشته مجبور شدم در یک هفته دو بار روانکاوم را ببینم، بینِ این دو قرار هم یک بطری اسمیرنوفِ چهل و پنج درصدی را با دو نفر خوردم، بیدار که شدم لخت بودم و نمی‌دانستم با کدامشان خوابیده‌ام یا با هر دوتاشان؛ این‌ها دُرُست همان وقتی بود که به سفارت انگلیس حمله شد، اصلن همان شبِ کذایی بود که فهمیدم. بعدش یکی از آن دو دوست از ایران رفت- بدونِ خداحافظی، من و آن دیگری هم هیچ وقت به هم زنگ نزدیم، تصادفن یک بار در کافه هم‌ را دیدیم، همین و تمام. سکس‌های این دوره کارکردشان انتقام بود، محرکشان خشم بود؛ عزاداری بودند برای رابطه‌ی از دست‌رفته.
دوره‌ی بعدی شروع کردم به عاشق شدن؛ انگار بخواهم به سکس مشروعیت بدهم یا نه، شاید هم می‌خواستم به عنوانِ کلیدِ ورود به رابطه‌ای عاشقانه ازش استفاده کنم؟ این دسته سکس‌ها را می‌شود این‌طوری نام گذاشت: «سکسِ ابزاری». در این موارد یگانه یک‌کلام ایستاده بود که اشتباه می‌کنم و بِهِم تذکر می‌داد که به خاطرِ نداشتنِ سکسِ منظم و حسابی از آدم‌ها خوشم می‌آید، مدام مسئله جدایی دین و سیاست را پیش می‌کشید، من‌هم که سیاستم عینِ دیانتم شده بود، این شکلی به‌گا می‌رفتم: ابرازِ عشق می‌کردم، می‌خوابیدیم؛ هر کدام یک‌بار، رابطه‌ای به هم نمی‌رسید، تحلیل می‌شدم و عشق بود که دود می‌شد و به هوا می‌رفت.
یگانه که شروع کرد به تحلیل رفتن، نظریه‌اش دچار مشکل شد؛ ماهِ پیش می‌گفت حالا واقعن اون‌جاهایی که دین و سیاستشان از هم جداست چه گُلی به سرِ ملت زده‌ن، اصلن مگه میشه یه ایده‌ئولوژی پشتِ سیاست نباشه و مگه دین ذاتن چه فرقی با بقیه‌ی ایده‌ئولوژی‌ها داره، تهش هم مثل همیشه تأکید کرد که چپ‌ها چقدر اشتباه می‌کنن… یقینش رفته بود. حالا واقعیت این است که من و یگانه با هم فرقی نداریم، هر کدام یک جور می‌بازیم، فقط دلایل باختمان را متفاوت صورت‌بندی می‌کنیم، شاید هم همه‌ی این‌ها به خاطر این است که پیش دو تا روانکاوِ متفاوت می‌رویم، همین قدر ساده، همین قدر تخمی!
بهش گفتم می‌خواهم از این به بعد «سکس برای سکس» را سرلوحه قرار بدهم؛ سکسی که هیچ کارکردِ دیگری جز خودش ندارد، نه لذت و نه رابطه: منظورم دقیقن سکسِ خودبسنده است، بعد حرفمان کشیده شد سمتِ فیلمی که این اواخر دیده بودیم.
با ایده‌ی جدید یک بار خوابیدم، مست یا نشئه نبودم، در کل می‌توانم بگویم هیچ وقت انقدر درد نکشیده بودم: دقیق مثلِ وقتی جدا می‌شدم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: