عاشقیت، پایداری و مسئله‌ی پایان‌پذیریِ سوخت‌های فسیلی

هر آدمی به احتمال زیاد در طول زندگی یک عاشق اثیری داشته یا عاشقِ اثیریِ کسی بوده. عاشق اثیریِ آدم کسی است که معمولن بین 20 تا 25 سالگی، محضر آدم را درک می‌کند و در دام عشقِ آدم اسیر می‌شود، مهم‌ترین ادعا و عاملِ هویت‌بخشِ عاشق اثیری، پیمانِ ناگفته‌ای مبنی بر عاشقیتِ بی‌قید و شرط است. عاشق اثیری یک جوری به آدم نگاه می‌کند که انگاری همان آن، شروع کند به خواندنِ ترانه‌ی «کسی مثلِ تو»ی ون موریسون؛ ادعا این است: تویی که دقیقاً می‌توانی مرا راضی کنی!
عُشاقِ اثیری برای معشوق‌شان کارهایی می‌کنند که هیچ کس انجام نمی‌دهد: دوستی داشتم که هر سال حامله می‌شد و پولِ یکی‌دو تا از سقطِ جنین‌هایش را عاشقِ اثیری‌اش داده بود، یا مثلاً عاشق اثیریِ دیگری می‌شناسم که با رضایتِ تمام پذیرفته بود معشوقش با کلِ تهران عشق‌بازی کند و تهش هم با یکی دیگر ازدواج کند و مواردی از این دست.
برای آدم‌هایی مثل من که با خودشان خوب نیستند، عاشق اثیری نمادِ شکست ا‌ست: طرف آن‌قدر داغان است که عاشقِ من است! چه فضاحتی از این بالاتر! آدم‌هایی مثل من، منتقدِ درجه‌ی یک عاشق اثیری –که از قضا بی‌شباهت به خودشان هم نیست- هستند. عاشق اثیری آخرین انتخابِ آدم‌هایی مثل من هم نیست چرا که پذیرشِ عاشقِ اثیری به منزله‌ی پایان دادن به مرافعه با خود است، آشتی و سازش و در نهایت یک‌جور تغییر! حالا از همه‌ی این سختیِ تغییر و میل به جنگ و ستیز که بگذریم، به هر حال، بودنِ چنین مواردی در جهان، تهِ تهش خوش‌حال‌کننده هم هست؛ یعنی خوب، بعضی وقت‌ها، آدم بدش نمی‌آید یک ترانه‌ی رومانتیک بشنود، چیزی مثلِ ون موریسون.
مهم‌ترین مسئله‌ای که نباید آدم فراموش کند، این است که این عشق‌های اثیری هم مثل هر چیز دیگر، تاریخ مصرف دارند و اگر تاریخِ انقضاشان طولانی شود، ممکن است آدم را دچار این توهم بکنند که مادام‌العُمر، چنین امکانی هست؛ یک نفری آدم را با همه‌ی تخمیت‌اش (که خوب پیری هم بهش اضافه می‌شود) می‌خواهد و آدم هر گهی بخورد، طرف با پایمردی، با یک شاخه گل در آستینش منتظر نشسته است تا یک روز به وصل آدم برسد؛ عاشقِ اثیری به تصاحبِ بدن راضی نیست، مسئله‌ی او چیزی ورای مرزهای تن است، چیزی که واقعن معلوم هم نیست، چیست و عمومن با وسواس‌های شخصیتیِ عاشق تعریف می‌شود. در واقع عُشاقِ اثیری همه وسواسی و به نوعی پرفکشنیست‌اند.
عاشقِ اثیری من از آن‌دسته عُشاقی بود که سال‌ها پاسوزِ من شده بود و از آن‌جا که نسبتِ فامیلی هم داشتیم، به نوعی امیدِ مامان‌بابام هم محسوب می‌شد؛ یعنی آن‌ها هم با این‌که مثلِ من معتقد بودند عاشقِ اثیری‌ام به‌درد نمی‌خورد، تهِ دلشان از وجودش خوش‌حال بودند و چون طرف، دوره‌ی طولانی‌ای را به‌تنهایی گذرانده بود و به نظر می‌رسید در این دوازده سیزده سال، رابطه‌ی عاطفیِ جدی دست‌وپا نکرده و قصدش را هم ندارد، همه تهِ ذهنمان بود که او با عشقِ من پیر می‌شود؛ تا این‌که همین چند روز پیش خبر رسید که عاشقِ اثیری‌ام از این مقام استعفا کرده و در سن چهل‌وسه سالگی مرتکب ازدواج شده. این خبر، مثل آمارهای تکان‌دهنده‌ای که طرفدارانِ محیط زیست از پایانِ ذخیره‌‌ی سوخت‌های فسیلی و پایانِ عمرِ خورشید و سوراخ شدنِ لایه‌ی اُزُن می‌دهند، خانواده‌ی ما را به فکر وادار کرد: همه‌ی ما به این فکر کردیم که آیا واقعن فرصت‌های ما به پایان می‌رسند؟ با از دست رفتنِ این امکان، چه شانس‌های دیگری موجود است؟ تا پایانِ خورشید، یا اصلن جهان، چقدر زمان داریم؟ و همه‌ی این سوال‌ها در واقع قلب‌شده‌ی این سوالِ اصلی‌اند: «آیا هرگز کسی پیدا می‌شود که مرا این‌طور دوست بدارد»؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: