واقعیتش این‌که من هرگز از مرگ در حادثه‌ی رانندگی، بلعیده شدن توسط خیابان شریعتی، سکته‌ی مغزی یا قلبی نهراسیده‌ام، من تقریبن همیشه مطمئن بوده‌ام که از یک بیماری دهان و دندان می‌میرم. این ترس اولین بار خیلی جدی وقتی هفت سالم بود من را لرزاند، یک بعد از ظهری بود که تازه جنگ تمام شده بود، بعد از ظهر گرمِ کش‌داری بود که من خواهرم را خیلی ریز و موذیانه اذیت کرده بودم و مثل یک حرفه‌ای با دلی آرام و قلبی مطمئن نشسته بودم پای برنامه کودک، خیالم آسوده بود که کارم را درست انجام داده‌ام و هیچ جور به چنگ قانون (/مامان) نخواهم افتاد. بله، نشسته بودم منتظر برنامه کودک که یک برنامه بهداشت که مجریش یک خانوم دکتر بود شروع شد به پخش شدن، من که هیچ وقت دم به تله‌ی برنامه‌های علمی و آموزشی نداده‌ بودم و همیشه تظاهر می‌کردم «به من بگو چرا» را خوانده‌ام، این دفعه مثل مسخ‌شده‌ها از پایِ تلویزیون تکان نخوردم: برنامه‌ی ساده‌ای بود برای تبلیغ مسواک زدن که از حقه‌ی کثیف و قدیمیِ کِرمِ خپلی که از دندانِ بچه‌ تنبل‌هایی که شب‌ها مسواک نمی‌کنند تغذیه می‌کند استفاده کرده بود. خاطره‌ی آن کرم کوچولو هیچ وقت پاک نشد، گاهی فکر می‌کنم خدایِ خواهرم بود که آن بعدازظهر من را پای تلویزیون میخ‌کوب کرد و وحشت گندیدن دهان را انداخت تو سرم، به هر حال حتی حرفه‌ای ها هم یک جایی می‌لغزند. آن روز برای من روز سرنوشت‌سازی بود، روزی که متوجه آسیب‌پذیری و درد شدم، انگار یک‌هو تمام دردهایی که توی زندگیِ کوتاهم کشیده بودم توی قالب دندان‌درد صورت‌بندی شد و مطمئن شدم: این همان دردی‌ست که من را خواهد کشت. از آن به بعد روزی سه بار مسواک زدم و بعدها که آموزه‌های معلم دینی ترس‌های دیگرم –مثل سرنوشت ستمکاران- را تکمیل کرد همه‌ی تلاشم را کردم که با خواهرم خوب باشم و بهش بفهمانم که مسواک زدن چه امرِ مهم و سرنوشت‌سازی است و چطور کسانی که مسواک نمی‌زنند در همین دنیا به عقوبت می‌رسند. با همه‌ی پایمردی در مراقبتی که از دندان‌هایم در طول سالیان کردم هیچ وقت اوضاع دهانیم روبه‌راه نشد، همیشه یک دندانی‌م درد می‌کرد، پرکردگیِ یکی درمیامد، لثه‌هام در اثر زیاد مسواک زدن تحلیل می‌رفت و مشکلاتی از این قبیل به همراه کابوس‌های شبانه دهان از بیخ بی‌دندانم مرا به همان فرض اولیه‌ام برمی‌گرداند و مطمئن‌ترم می‌کرد که عاقبت یک روز قافیه را به دندان‌ خواهم باخت. از این‌ها که بگذریم، راستش این‌که هراسِ من از دندان‌پزشکی چیزی‌ست تو مایه‌های هراس شاملو از مردن در سرزمینی که در آن مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد؛ این که دهنم را باز کنم و یکی دستش را بکند توی من مضطربم می‌کند، این‌که یکی متوجه شود که دندان‌های آسیاب فک بالاییم به سمت بیرون مایل شده‌اند، چند تا دندانِ پٌرکرده دارم، این‌که شب‌ها دندان‌قروچه می‌کنم و سال‌ها سیگار یا هر چیز دیگری کشیده‌ام، یا هر اطلاعاتِ دیگری که از روی دندان‌ها قابل استخراج باشد می‌ترساندم. حالا همه‌ی این بحث‌های نظری درباره‌ی دندان به‌کنار، به هر زوری بود از سه سال پیش دندان‌پزشکی نرفته بودم و عین سه سال را در استرس نوبت دندان‌پزشکی بعدی به سر بردم. آن دفعه دندان آسیابِ یکی‌مانده‌به‌آخرِ بالا سمت راست (از طرفِ خودم) را عصب‌کشی کرده بودم، پرکرده‌گیِ وسیعی بود و دکتره گفته بود اگر روش را روکش نکشد قطعن می‌شکند و من هم وعده کرده بودم برمی‌گردم و قطعن هیچ‌وقت برنگشته بودم، اصلن هیچ‌وقت در طول این همه سال یک دندان‌پزشک را بیش از یک‌بار ندیده‌ام، همیشه کارم را سریع انجام داده‌ام و صحنه را ترک کرده‌م، انگار دوباره دیدنِ یک دندان‌پزشک به منزله‌ی این بوده که دفرمگی و نقص‌هام را بپذیرم و با یکی دیگر در موردش حرف بزنم، این‌جوری بود که من همیشه از دیدنِ دوباره‌ی دندان‌پزشک‌ها خودداری کردم و همیشه از آدم‌ها سراغِ دندان‌پزشک‌هاشان را گرفتم و تهش خودم هیچ‌وقت دندان‌پزشکی نداشته‌ام و مانده‌ام تنها با دهنی پرمسئله. القصه دندانِ کذایی طبق پیش‌بینیِ آخرین دندان‌پزشک یک ماه پیش شکست و من با استرس بعد از بیست و هفت روز، در حالی‌که دندانم ذره‌ذره خالی شد و تقریبن چیزی ازش باقی نمانده بود رفتم پیشِ یک دندان‌پزشک دیگر. این یکی دوست و دکتر بابام بود و من از فرط بی‌پولی بهش رو آورده بودم. توی راه یک سری جملاتی که می‌توانند شروع‌کننده‌ی دیالوگ باشند طراحی کردم که به یارو بفهمانم من خیلی هم آدم بدی نیستم و به روش خودم آدمِ بامزه‌ای هستم یا مثلن به هنر، علم و سیاست علاقمندم و از این قبیل مزخرفات الکی. با استرسِ تمام دراز کشیدم روی دستگاه، دهنم را باز کردم و منتظر ماندم تا طرف شروع کند به دعوا و زمان مرگم را پیش‌بینی کند و تمام کارهای خلافی که کرده‌ام مثلن آخرین باری که تریاک کشیده‌ام را توی صورتم بزند و من هم التماس‌کنان بهش بگویم از خدای دهان و دندان بخواهد یک فرصت دیگر به من بدهند و قول بدهم این‌بار خیلی مراقب خواهم بود، شیرینی نخواهم خورد و مواد نخواهم زد، حتی اگر لازم شد اورال سکس نخواهم کرد، کلمات تمیز به زبان خواهم آورد و خلاصه ‌هم‌چین فضایی بر من حاکم بود. دکتر معاینه‌ی سرسری‌ای کرد، بعدش عکس گرفت و ساکت بود تا منشی نتیجه را بیاورد، من هم که داشتم از ترسِ مردن پاره می‌شدم یادِ جمله‌هایی افتادم که آماده کرده بودم خبرِ مرگم را به تآخیر بیندازند: پرسیدم «آیا حیوانات دیگر هم دندان‌شان خراب می‌شود؟» خیلی به این سوال فکر کرده بودم، به نظرم برخورد گونه‌شناسانه‌ام با انسان بارِ معنایی داشت: یعنی من خیلی ماتریالیست، سرد و بی‌عاطفه‌م! اتفاقن و استثنائن جواب هم داد، دکتر یک دفعه سرِ ذوق آمد و شروع کرد توضیح دادنِ این که حیوانات هم خیلی از این بابت آسیب‌پذیرند و همین نخِ دندان و مسواک یکی از پایه‌های تمدن بشری و انقلابِ بهداشتی بوده و اصلن مرگِ گربه‌سانان عمومن به خاطر عفونت دندان و لثه‌هاشان است؛ لثه‌ها در اثر عفونت شل می‌شوند، دندان‌ها می‌افتند و بعد هم حیوانِ مادرمرده انقدر گرسنگی می‌کشد تا بمیرد، شیرها این‌طوری می‌میرند! ماجرایی هم تعریف کرد از یک هنرپیشه‌ی هالیوودی که با شیرش رفته بوده هواخوری؛ حیوان هم خیلی متمدنانه و طبق معمولش داشته قدم می‌زده، همه چیز مثل همیشه بوده، هنرپیشه‌هه تو خواب هم نمی‌دیده که زبان‌بسته یک وقتی تخمِ این را پیدا کند و نگاهِ چپ که هیچ، ولی‌نعمتش را مورد تعرض قرار بدهد، داشته یک روز شاد و مردمی و بی‌هدف را می‌گذرانده که شیر خیلی بی‌مقدمه گازش می‌گیرد. حالا از جدال مرگ و زندگیِ هنرپیشه که بگذریم قضیه این بود که شیر دندانش درد می‌کرده و آن‌قدر عصبی بوده که تمام محبت‌های صاحبش را یادش رفته، خون چلوی چشمش را گرفته و زده زیر همه‌ی قواعد اجتماعی. کلِ ماجرا آرامم کرد، واقعن خوش‌حال شدم، یک‌جورایی مطمئن شدم یک عمر مرگِ خیلی بامعنا و طبیعی‌ای را انتخاب کرده‌بودم، انگار ازم تقدیر کرده باشند و بهم نشانِ «مرگِ دًرًست» را داده باشند حسِ غرور و افتخار می‌کردم، دندان‌پزشک واقعن حالم را خوب کرد. منشی که عکس را داد دستِ دکتر، داشتم به این فکر می‌کردم باید بیش‌تر به کودکی‌ام برگردم و ببینم برای زندگی چه فکری کرده بودم.

Advertisements

چند وقت است که جلسه های روانکاوی ام را از دست می دهم، مثلن یا تاریخش را اشتباه می کنم یا همان روز برایم کار خیلی مهمی پیش می آید یا دوستی دارد خداحافظی می کند یا جلسه ی کاری است یا اصلن از سر حواس پرتی کلن یادم می رود که قرار داشته ام؛ به نظرم خانم دکتر هم بی خیالِ من شده، احتمالن با خودش فکر کرده من میلم را از دست داده ام یا اصلن مشتری خوبی نبوده ام و همان بهتر که خبری از من نیست، شاید هم به قول خودش فکر کرده من حالم خوب است و نیازی بهش ندارم. کل ماجرا، البته خیلی ساده فرآیند مقاومت من در مقابل تحلیل شدن و عوض شدنم است، در این مدت اوضاع بهتر نشده، وخیم هم نیست، خیلی معمولی و ساده اصلن خوب نیست؛ همین!

جدیدن دقت کردم که زیاد حرف می زنم، در حالی که کاملن دلم می خواد حرف نزنم و آدم ها نبینندم، متوجهم نشوند و ازم سوال نکنند، دوست دارم کنارشان باشم اما حرف نزنم، نگاهشان کنم اما دیده نشوم، یک جورایی مثل یک روح توی زندگی شان باشم و نباشم. گمانم این که برخلاف میلم هم حرف می زنم هم واکنشی است به ترسم از مردم گریز شدن احتمالی ام یا چه می دانم ؟، واقعن نمی دانم. به هر حال هر چه هست من با یک اجبار درونی شروع می کنم به حرف زدن و آن چه باید به خانم دکتر بگم را به آدم هایی می گم که میلی ندارم اصلن باهاشان نزدیک باشم، ازشان حرص دارم و در بعضی موارد موقع حرف زدن فکر می کنم چقدر زشت اند و من از مدل دهنشان متنفرم و با این حال تمام آن چیزهایی که احساس می کنم نباید بگم را خیلی با دیتیل برایشان تشریح می کنم، انگار خودم را برایشان لخت بکنم و بگویم «خیالتان راحت شد؟» 

حالا فکر کردم شاید اگر این جا بنویسمشان (اگر جایی لخت شوم که صورتم معلوم نیست)، شاید دیگر حرفش را نزنم، خدا را چه دیدید؟ کسی چه می داند!